2011/08/12

دستمال کاغذی

انگار می خواهد چیزی بگوید. سرش را کمی بلند می کند. جای خالی سرش روی متکا ی خیس شده از عرق مثل رد پا روی شن ساحل باقی می ماند. صدایش آرام و گرفته است اما در سکوت اتاق به خوبی شنیده می شود.
-  تویی گوساله؟
با لجاجت و به سختی سرش را بالا نگاه می دارد و به چشمان من خیره می شود.
- هیچ کس نبود که تو اومدی ؟
طاقتش تمام می شود و سرش را روی متکا رها می کند. نفسش خس خس می کند و شکمش با هر نفس بالا و پایین می رود. رو بر می گردانم که خارج شوم.
- خسته شدم از تنهایی... نرو.
قدم کند می کنم و دودل بر می گردم و نگاهش می کنم. روی تخت، با نفسهای به شماره افتاده دراز کشیده و خیره به سقف نگاه می کند.
- گفتن همین روزا ست. ولی من اصلا حسش نمی کنم. همه چیز مثل قبله به جز اینکه نمی تونم راه برم. اون دکتر الاغ هر روز زنگ میزنه ببینه من مُردم یا نه. گاهی صدات رو از تو باغ می شنوم. بهت حسودیم میشه. زندگی گهیه.زنگی گهی بود.
شمرده شمرده حرف می زند و حوصله ام را سر می برد. چشمم می افتد به بسته دستمال کاغذی کنار تخت که چاق است و سفید. از همانها که دوست دارم. همانطور که حرف می زند نزدیک آن می شوم و کمی بویش می کنم. از وسط در دهان می گذارم و می جوم. دوباره سرش را از روی متکا بلند می کند. وحشت زده و خشمگین نعره می زند اما من آرام به جویدن ادامه می دهم.
- نرگس بیا این گوساله رو ببر از اینجا. نر...گس.