۱۳۹۰/۰۱/۱۹

قایق

من به قایقی فکر می کنم که کوچک و باریک است. نه آن اندازه باریک که نتوانی لم دهی و نه آن قدر بزرگ گه بتوانی خودت را دراز کنی. قایقی در دریای آرام. به کرانه اش فکر نمی کنم. دریا را به کرانه اش می شناسند اما اعتبارش به خودش است. به موجش، به خشمش، به آرامشش، به عمقش. من به تو فکر می کنم که دو دست ستون کرده ای بر کف قایق و لمه داده ای  زیر سایه خورشید پشت ابرهای خاکستری؛ که چشم بر هم گذاشته ای و کیفوری از تازگی هوا، از بوی دریا، از درستی تنت، از تنهایی دست نخورده ات. من به دریایی فکر می کنم که آرام است و به قایقی که پارو ندارد.
Free counter and web stats