‏نمایش پست‌ها با برچسب سکانس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سکانس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳/۰۷/۱۸

سکانس سی و دو

پل چوبی (۱۳٩٢)
مهدی کرم پور

مونولوگهای الکی. شمال رفتنهای الکی. ویلاهای الکی. شوخیهای الکی. سورپرایزهای الکی. شخصیتهای الکی. بازیهای الکی. دیالوگهای الکی. سیاسی بازیهای الکی. درد جامعه های الکی. تصمیمهای الکی. زیر بارونهای الکی. شعر خوندنهای الکی. حال خوب بودنهای الکی. دایی های الکی. کتلت و خیارشورای الکی. نوستالوژیهای الکی. وثیقه های الکی. متحول شدنهای الکی. بازداشتهای الکی. تهمتهای الکی. فیلم الکی. فیلمنامه الکی. کارگردان الکی. طراح صحنه الکی. موسیقی الکی.

پینوشت:
یک: الکی الکی تا آخرش رو دیدیم.
دو: بازی هدیه تهرانی تنها نکته قابل تحمل فیلم بود.
سه: این جماعت فیلمساز کی میخوان دست از شمال و ویلای شمال بردارن. به خدا ایران خیلی گنده تر از این حرفهاست.

چار: اون سکانس قند رو هم چیندن که با ریختنشون زن وارد خونه شد. داغونم کرد. داغون.

۱۳۹۳/۰۶/۲۱

سکانس سی و یک

Dallas Buyers Club (2013)
Jean-Marc Vallee

ایو (جنیفر گارنر) برای آویزان کردن تابلو نقاشی‌ای که از ران (متیو مکانهی) هدیه گرفته است چندین بار به دیوار می‌کوبد و درنهایت تابلو را کج روی سوراخها می‌آویزد.
* * *
یک فیلم هالیوودی عالی. داستان بیشتر مشخصات نخنمای داستانهای موفق هالیوود را دارد. کسی که دچار مشکل مهلکی می‌شود. کسی که تصمیم می‌گیرد مبارزه کند. کسی که بر علیه سیستم عمل می‌کند. کسی که از کسی خوشش نمی‌آید ولی مجبور می‌شود با او همراه شود و در نهایت در این مسیر رابطه‌ای شکل می‌گیرد. اما فیلم این عوامل را ستون قرار نمی‌دهد بلکه تنها چاشنی می‌کند برای پیشبرد ماجرا. برای کسی که با بیماری ایدز در تماس نبوده و آشنایی با آن ندارد فیلم جنبه ترسناک و وهم انگیزی پیدا می‌کند از گرفتاری انسانهای دچار این بیماری. تماشاگر مثل بیماران می‌خواهد که رهایی پیدا کند. می‌خواهد و می‌داند که نمی‌تواند. در نماهای ابتدای فیلم وقتی گاوچران روی گاومیش سوار می‌شود قبل از باز شدن دروازه و شروع مبارزه ناگهان یک نمای بیگانه از دید گاو نشان داده می‌شود که از شیار حصار به میدان نگاه می‌کند. نمایی بسیار کوتاه اما پر از حس گرفتاری و فشار.
فیلم به قسمتی از شکل گیری فرهنگ و سامانه پذیرش و درمان ایدز در جامعه آمریکا می‌پردازد. شخصیتها به خوبی پرداخته می‌شود و در طی زمان فیلم شکل می‌گیرد. فیلم از سانتیمانتالیسم بیهوده پرهیز می‌کند و اجازه می‌دهد تماشاگر بدون جوشش احساسات درگیر شخصیتها و ماجراها شود. نکته درخشان فیلم، بازیها بویژه بازی مکانهی در نقش اول و جرد لتو در نقش مکمل است. بازیها خیره کننده است. دقت کنید به نگاهی که مکانهی به دکتر موقع شنیدن خبر بیماری می‌اندازد. انگار مکانهی برای درآوردن نقش مسیری طی کرده است. فکر می‌کنم اگر برای او رسیدن به آنچه نمایش می‌دهد تجربه عظیمی نبوده باشد نمی‌توانسته قسمتی از آن را با ما سهیم شود.
فیلم با مسابقه گاوچرانی پایان می‌یابد. جایی که هدف گاوچران این است که تا می‌تواند روی گاو خشمگین طاقت بیاورد. چه هفت ثانیه باشد چه هفت سال.



۱۳۹۲/۰۵/۱۶

سکانس سی

Le mari de la coiffeuse (The hairdressers's husband) (1990)
Patrice Laconte

آنتوان صبح روز بعد از یک شب دیوانه‌وار در آرایشگاه بیدار می‌شود و بچه‌گی خود را می‌بیند که از پشت شیشه مغازه به او خیره شده است.
***
فیلم شروع خوبی دارد. علاقه اروتیک پسربچه به زن آرایشگر و فضای فیلم کمی یادآور فیلم Malena ست (این فیلم یک دهه قبل از مالِنا ساخته شده).
**خطر لو رفتن داستان فیلم**
 ضربه اصلی به پیکره فیلم جایی وارد می‌شود که زن آرایشگر بدون دلیل و مقدمه پیشنهاد ازدواج آنتوان را که پیر شده است قبول می‌کند. بعد از این ضربه است که دیگر فیلم کمر راست نمی‌کند. عشق میان این دو مثل تمام کارهایشان تو خالی می‌نماید و خودکشی انتهای فیلم خنده دار و مضحک می‌شود. بازی خوب بازیگرها، فیلم برداری و فضا سازی قابل قبول قربانی ضعف فیلمنامه می شود. 

۱۳۹۱/۱۰/۲۵

سکانس بیست و نه

چیزهایی هست که نمی دانی (١٣٨٩)
فردین صاحب زمانی

علی دکمه پیغام گیر تلفنش را می زند و به پیغام لیلا گوش می دهد
 ***
از کجا شروع کنیم؟ بازیها دلچسب نیست. بدترین آن هم علی مصفا است. البته خیلی نمی توان به مهتاب کرامتی و لیلا حاتمی خرده گرفت. دیالوگها چنان ضعیف و مصنوعیست و در دهان نمی چرخد که کار بهتری نمی شود با آنها کرد. اما گذشته از آن، بازی علی مصفا هم بر بدی دیالوگها می افزاید و هیچ جای مثبتی باقی نمی گذارد. حتی از پس ماشین راندن هم بر نمی آید. شما فقط راننده آژانسی را در نظر بگیرید که هر بار می خواهد حرکت کند برای دنده عوض کردن به دنده نگاه می کند.
علی قرار است آدمی باشد که با جامعه جور در نمی آید. اما هیچ وقت تماشاگر به او نزدیک نمی شود و این پس از مدتی هرچه مربوط به اوست را احمقانه و خنده دار می کند. مقایسه کنید با شخصیت گوست داگ که جیم جارموش ساخته است. هیچ کدام از اتفاقات فیلم در جهت کمک با پیشروی فیلم و حتی باورها و شخصیت علی نیست. بیشتر اتفاقات فیلم را می شود حذف کرد بدون آنکه از فیلم و –مثلا- پوچی که علی دچار آن است چیزی کاسته شود. در نیامدن شخصیت علی باعث می شود که تمام روابط او چه با همکلاسی قدیمی و از آن بدتر با لیلا سطحی و گاهی خنده دار باشد که حتی خوشبین ترین بیننده های فیلم را ناامید کند. و باز هم به همان دلیل است که سکوت علی هیچ کارکردی پیدا نمی کند و شاید صدای یک راوی (مونولوگهای علی مثلا) چیزی بود که  می توانست فیلم را از این منجلاب برهاند.درضمن طراحی خانه علی وصله ناجوری ست که به هیچ جای فیلم نمی خورد و بیشتر لج آدم را از این همه کج سلیقگی و سطحی گری در می آورد.
شاید تنها نکته مثبت فیلم ایده اصلی یا همان «چیزهایی هست که نمی دانی» باشد. ایده ای که می توانست با یک فیلمنامه قوی و فیلمی استوار و پرمایه به ضربه نهایی کاری تبدیل شود که بیننده را در جا میخکوب بکند و خاطره یک فیلم خوب را تا مدتها در ذهنش نگه دارد. اتفاقی که البته نمی افتد.

پینوشت:
 شاید بهتر باشد که کارگردان جوانی مثل فردین صاحب زمانی تجربه کند و فیلم بد بسازد (البته بعضی از منتقدان ایرانی فیلم را ستایش کرده اند)  تا اینکه استاد استادان سینمای ایران در عنفوان هفتاد و چند سالگی چیزی مثل «نارنجی پوش» را به خورد سینمای نزار ما بدهد.

۱۳۹۰/۰۵/۲۸

سکانس بیست و هشت


Never let me go (2010)
Mark Romanek
کتی مقابل حصاری که پلاستیکهای سرگردان را اسیر کرده است. ایستاده و به تامی فکر می کند.
***
گاهی اوقات لذت دیدن یک فیلم، برای روح آدم مثل لذت یک فنجان قهوه داغ با بیسکوئیت شکلاتی در یک زمستان برفی و سرد است.
کتاب «هرگز رهایم نکن – کازوئوایشی گورو»  را قبلا خوانده بودم. به یکی از دوستان هم کتاب را به بهانه جنبه های سینمایی آن هدیه داده بودم. از کتاب لذت برده بودم و با کنجکاوی به تماشای فیلم نشستم.
فیلمنامه با وفاداری به داستان اصلی و با تغییرات کوچک و کمرنگ کردن بعضی شخصیتها موفق می شود داستان را به سینما تبدیل کند و در عین حال از قوت داستان نکاهد.
به جز فیلمنامه،فیلم مجموعه ای ست از خوبها که کنار هم جمع شده اند. کارگردان دقیق و کاربلد است و می داند چگونه حس نهفته در ادبیات داستان را با زبان سینما به جان بیننده بیاندازد. دقت کنید به سکانسهای خارجی – بعد از خارج شدن از مدرسه- که یا باد شدید و یا باران یا صدای در هم پیچیدن سبزه ها و درختان و امواج دریا حس تشویش و اضطراب را به بیننده منتقل می کند انگار هر چه در دنیای بیرون می گذرد وهم انگیز و مشوش است. انگار دنیای خارج دنیای دیگری است. همچنین نماهای پرسپکتیو دار بویژه در سکانسهای دو نفره ذهن را با چشم همراه می کند تا کمی به دورتر برود. به جایی که معمولا بسته یا تاریک است. به جز این بازیها همه درخور و یکدست و روان است. بازی عالی "کری مولیگان" در فیلم تحصیلات نشان از ظهور بازیگری درجه یک در عالم سینما داشت و بازی نفسگیر و قوی او در این فیلم با آن نگاههای غم دار و ساکت هم تاییدی بر توانایی های این بازیگر جوان است.
کری مولیگان در این فیلم فارق از جنبه های بازیگری، نوعی از زیبایی را معرفی می کند که کمیاب است. زیبایی بر آمده از عزت نفس، دانایی وسکوت.
موسیقی فیلم زیبا و دلنشین است و به دل فیلم نشسته است و تماشاگر را هم به دل فیلم می برد.

پینوشت:
موقع خواندن کتاب سکانس آخر را با پلاستیکهای اسیر شده بیشتری تجسم کردم. فکر می کنم اونطوری بهتر می شد.

۱۳۸۹/۰۹/۱۹

سکانس بیست و هفت

Saraband (2003)
Ingmar Bergman

هنریک وارد اتاق پدرش یوهان می شود تا از او برای دانشگاه موسیقی دخترش تقاضای پول کند. اما تنها چیزی که دریافت می کند نفرت است.
***
وقتی فیلم از کسی است که از او به عنوان یکی از اساتید زنده سینما نام می برند به دیدنش می ارزد. بیش از یک سال بود که فیلم را داشتم. دو بار خواستم که فیلم را ببینم اما همان چند دقیقه اول منصرف شدم تا اینکه مدتی پیش در حالی بودم که بشینم و با حوصله فیلم را تماشا کنم. فیلم به شدت تمام، فیلم غمگینی است. بازی دو بازیگر اصلی آن که از بزرگان بازیگری سوئد هستند معرکه است. برگمان با بهره گیری از اخلاقیات مردم کشورش و با اغراق در بعضی رفتارها موفق می شود زوایای تاریک وجود بشری را به بیننده نشان دهد. این فیلم به واقع برهنه کردن روح انسان است. روحی که می تواند سرشار از کینه یا عشق باشد و می تواند در تنهایی و تاریکی خود پوسیده و فرتوت شود. روحی که بسیار بیشتر از هر جزء وجودی انسان آسیب پذیر است. رابطه اولاد و فرزند، پول و مادیات، هنر، عشق، نفرت، جوانی، پیری، خاطرات و عواطف گذشته همه و همه در کنار هم پیچیدگی اسرارآمیزی به این جزء آسیب پذیر بشری می دهد. پیچیدگی که حتی خود او را می ترساند.
طراحی صحنه و نور فیلم قابل توجه و کاملا در راستای هدف فیلمساز است. صحنه به ساده ترین وضع چیدمان گردیده است و معمولا تنها شامل صندلی، میز یا تخت می شود که هرچه بیشتر توجه بیننده را معطوف بازیگران و بعد انسانی داستان می کند.

۱۳۸۹/۰۹/۱۷

سکانس بیست و شش

Copie conforme (2010)
Abbas Kiarostami

"ال" و "جیمز" پشت میز یک رستوران مشاجره می کنند. بیرون رستوران جشن و  پایکوبی مراسم عروسی زوج جوانی برقرار است و صدای آن فضا را پر کرده است.
***
فیلم، فیلم کیارستمی است. شاید به خاطر اینکه ماجرای فیلم درتوسکانی ایتالیا رخ می دهد و به سه زبان در آن صحبت می شود و ژولیت بینوش و یک بازیگر اپرای انگلیسی در آن بازی می کنند این شبهه بوجود بیاید که چیز جدیدی از فیلمساز قرار است دیده شود که اصلا اینطور نیست. آدمها به نوعی همان آدمهای "زیر درختان زیتون" و "طعم گیلاس" و "باد ما را خواهد برد" هستند که اینبار در جایی تازه، با شمایلی جدید و زبانی دیگر صحبت می کنند. اما همه چیز هم مثل سابق نیست. بازیگران حرفه ای و نگاه دقیق و آزادانه تری به زن، تمایز این فیلم با فیلمهای قبلی کارگردان است.
 همانطور که انتظار می رود فیلم سراسر مکالمه است. مکالماتی که در قاببندی زیبا و چیده شده تصاویر، به بهترین نحو توسط بازیگران ادا می شود. کلیت فیلم مرا یاد فیلم ”Before Sunrise” می اندازد. فیلمی که بافت تقریبا یکسانی با این فیلم دارد. با این تفاوت که آن ماجرای عاشقانه دو جوان را روایت می کند و این  ماجرای زناشویی یک زوج میانسال را. آن فیلم در مورد عشق است و این فیلم درباره زندگی.
چیزی که در فیلمهای کیارستمی دوست داشتنی و ستودنی است خلق یک سری لحظه های ناب است. لحظه هایی که برای رسیدن به آن تماشاگر باید صبر داشته باشد. لحظه ای که شاید در انتهای فیلم پدیدار شود. سکانس آخر "طعم گیلاس" یا "زیردرختان زیتون" نمونه های کامل این تجربه ناب است. صحبت از لحظاتی است که می تواند گذر معمولی زمان و احساسات باشد اما با نگاه کیارستمی به تجربه و حس جدیدی برای تماشاگر تبدیل می شود که تا مدتها با او می ماند. متاسفانه این فیلم فاقد آن لحظه های ناب است و تماشاگر قدیمی فیلمساز را از این نظر ناامید می کند. علاوه برآن شاید به خاطر فرهنگ متمایز شخصیتها از فرهنگ کیارستمی است که آن طنز همیشگی نهفته در فیلمهای او تا حدود زیادی محو می شود.
بازی ویلیام شیمل در نقش جیمز بسیار بهتر از آنیست که انتظار دارم و به خوبی از پس نقش بر می آید. اما آنچه چون نگینی در پهنه ساده فیلم می درخشد ژولیت بینوش است. او با توانایی خارق العاده می تواند تنها با یاری چهره و نگاه گیرایش مادری نگران باشد و چندی بعد، دخترکی شاداب و پر شور، زنی میانسال، همسری غمگین، تنها و یا مهربان بنماید. او به طرز عجیبی می تواند با قدرت بازیگری خود حتی زشت و زیبا، یا جوان و مسن به نظر برسد.

پینوشت:
کیارستمی فیلمساز محدودیت است. با این محدودیت خوی کرده و رشد یافته است. او مثل فوتبالیستی است که در یک اتاق کوچک پرورش یافته است و تواناییش روپایی زدن است. او با همان روپایی منظورش را می رساند و کارش را می کند. اکنون که از قید محدودیت رها پیدا کرده است می داند که کار درست برای او همان روپایی زدن است. او کسی است که الان که یک زمین فوتبال در اختیار دارد به درستی می فهمد که تکل رفتن و برگردون زدن او را از آنچه هست دور می کند. او مثل همیشه روپاییش را می رود. وقتی دو شخصیت فیلم را به اتاق هتل می کشاند. آگاهانه علی رغم اینکه همه چیز محیاست فراتر از آنچه قبلا کرده است نمی کند.

۱۳۸۹/۰۹/۱۵

سکانس بیست و پنج

Io sono l'amore (I am love) (2009)
Luca Guadagnino

"اما" در میان مکالمه با مهمان، کلافه و بی قرار به سمت آشپزخانه می رود. " ادواردو" پسرش او را دوبارصدا می کند ولی "اما" هیچ نمی شنود. او وارد آشپزخانه می شود. از پله ها پایین می رود و آشپز را می بوسد و باز می گردد.

***
این فیلم می تواند نمونه تمام عیار برای ساختن فیلم بد باشد. آقای کارگردان جوری فیلم ساخته است که از هر کسی بر نمی آید. به نظر من ایشان با ساخت این فیلم نشان می دهد که چه  توانایی بی نظیری در خراب کردن کار یک تیم فیلمسازی دارد. عنوان بندی فیلم به خودی خود بیانگر بی استعدادی فیلمساز است. تمام نماها، قابها، زوم کردنها و فوکوس کشیها، پن و تیلت کردنها، انتخاب زوایای دوربین، توجه بر بعضی جزئیات، نمایش روابط و شخصیتها،  ناتوانی و بارزتر از آن بی هویتی فیلمساز را فریاد می زند. این بی هویتی از جانب کارگردان در تک تک عناصر فیلم رسوخ کرده است و حتی بازی زیبای تیلدا سوینتون، موسیقی قابل قبول و مناظر دلفریب هم نتوانسته جلو دار آن باشد. به زعم من تاکید بر معماری و ساختمانها و همچنین جزئیات در بعضی سکانسها بدون هیچگونه هدف و تنها از برای ژست هنری انجام می شود.
 قاب بندی خوب نیست و حرکات دوربین به اندازه ای بی معنی است که روی اعصاب می رود. تدوین خراب است. گرچه می توان حدس زد که با این نماهایی که گرفته شده تدوینگر نگونبخت پشت میز تدوین چه زاری زده است. فیلمنامه به خودی خود چیز تازه ای ندارد و این نگاه، درک و هویت فیلمساز است که می تواند به آن عیار و بها ببخشد. کاری که فیلمساز در انجام آن ناتوان است.فیلمساز در یک سوم پایانی فیلم کمی خودرا جمع و جور می کند یا احتمالا تدوینگری، تهیه کننده ای، دوستی، مادری، پدری، کسی، دو تا پس کله اش می زند تا فیلم شکل بهتری پیدا کند. در فیلم سکانسهایی وجود دارد که پتانسیل آن را دارد که تبدیل به سکانسی درخشان و به یاد ماندنی شود اما آقای کارگردان آن را به چیزی معمولی یا حتی ضعیف تبدیل می کند.
برای ساختن فیلم خوب بیش از تکنیک و فن فیلمسازی که به هر حال بدست می آید جهان بینی و تفکرات و درک هنری فیلمساز اهمیت دارد تا آن را به پیکره  فیلم بدمد و اثر هنری خود را بیافریند. برای این است که امثال کیشلوفسکی و کیارستمی با کمترین استفاده و بهره از تکنیک و فن و با تکیه به جهان بینی و درک هنری، خود و سینما را به مرتبه ای جدید می رسانند و امثال این  آقای کارگردان شوربای بی خاصیتی را تحویل سینما می دهند.

۱۳۸۹/۰۹/۰۷

سکانس بیست و چهار

The social network (2010)
David Fincher

مارک علی رغم سرمای هوا  ادواردو را برای صحبت درباره ایده تازه اش از کلاب بیرون می آورد. در جلوی پلکان؛ طرح فیس بوک را برای ادواردو باز گو می کند. زیر نو چراغ، بخاری که از دهان مارک خارج می شود اعجاب انگیز می نماید.
***
برای من عجیب است که فقط پس از گذشت چند سال از ظهور فیس بوک و در حالیکه تمام بنیانگذاران و عاملان  آن زنده هستند چنین فیلمی ساخته شود که اینچنین به زوایای زندگی شخصی آنها سرک بکشد و در برابر میلیونها بیننده مشتاق به نمایش بگذارد. فیلم همانطور که از دیوید فینچر انتظار می رود استادانه ساخته شده است و دو ساعت تمام، تماشاگر را همراه خود می کند.
مارک پس از جدل با دوست دخترش راهی اتاق خوابگاهش در دانشگاه هاروارد می شود تا شبکه دانشگاه را هک کند. در طول زمانیکه مارک مسیر را پیاده طی می کند عنوان بندی ابتدای  فیلم دیده می شود. این مسیر طولانی انگار همان راهی است که مارک برای فرار از جایی که بوده است و رسیدن به آنچه رسیده است طی می کند. فیلم به گمان من می تواند نمونه کاملی از شخصیت پردازی سینمایی باشد. تمام شخصیتهای فیلم به درستی و در کوتاهترین زمان ممکن معرفی می شوند و کاملا باورپذیر می نمایند. به نظر می رسد که فیلم بسیار به حقیقت وفادار است و بیننده را با هنرمندی در موقیعتی قرار می دهد که نمی تواند مرز درستی و خطا را بازشناسد و برچسب خوبی و بدی به آدمهای فیلم بزند.  میزانسن،  نور، صدا و... در تک تک پلانهای فیلم هوشیارانه و در راستای هدف کارگردان اجرا شده است. حتی کسی که  فیلم را به صورت صامت نگاه کند تنها از روی نور و میزانسن و عوامل صحنه در جریان فعل و انفعالات فیلم قرار می گیرد. سکانس پایانی فیلم هم در حالیکه توضیحات روی تصویر درج می شود پایان تاثیر گذاری بر داستان است. مارک تبدیل به جوانترین میلیاردر دنیا می شود نه فقط بخاطر اینکه ایده بکری داشته است بلکه بخاطر اینکه ایده بکر و نبوغ آمیزی را – حتی اگر مال خودش هم نبوده باشد – به اجرا در آورده است.


۱۳۸۹/۰۹/۰۱

سکانس بیست و سه

صداها (۱۳۸۷)
فرزاد موتمن

رویا، قانع از توضیحاتی که شنیده است همانطور که به موبایل رضا زنگ می زند از خانه خارج می شود. درست قبل از بسته شدن در، صدای زنگ موبایل رضا را از داخل خانه می شنود.
***
"صداها" اگر به درجه ای از مقبولیت می رسد بخاطر موفقیت نسبی فیلمنامه آن است. می گویم نسبی چون آن هم بعضی جاها لنگ می زند. صدا که قرار است پل ارتباطی داستانهای موازی فیلم باشد به خوبی وقایع و شخصیتها را به هم وصل نمی کند. دیالوگها گاهی درخشان و گاهی به شدت کلیشه ای و تکراری است. سکانس مادر و دختر و حرفها، کنشها و واکنشهای آن خیلی سطحی و نچسب از آب درآمده است. حرکت از انتها به ابتدای فیلم گرچه بعد از ممنتو،  شاهکار کریستوفر نولان جلای زیادی ندارد اما کارکرد مناسبی  پیدا می کند و تماشاگر را به خوبی- در انتها- در نطفه و شروع ماجرا قرار می دهد. فیلمبرداری و انتخاب نماها را شخصا نمی پسندم گرچه نشان ندادن آتیلا پسیانی در سکانس گیرای آغازین فیلم تماشاگر را هرچه بیشتر درگیر دو شخصیت و ماجرای بینشان می کند.
بازی بازیگران قابل قبول است بویژه رویا نونهالی و در کنار آن آتیلا پسیانی. بعد از دیدن این فیلم و یادآوری "جعبه موسیقی" و "پوپک و مش ماشالله"، دو فیلم دیگری که از آقای کارگردان دیده ام، خیلی دوست دارم که آقای موتمن را روزی ببینم و کناری بکشم و ازش بپرسم که مردونه، خداوکیلی، آنجای آدم دروغگو..."شبهای روشن" را خودش ساخته است یا نه.

۱۳۸۹/۰۸/۰۷

سکانس بیست و دو

Toy story 3 (2010)
Lee Unkrich

وودی و دیگر اسباب بازیها در بالکونی خانه جدیدشان نشسته اند و ماشین اندی را که آنها را ترک کرده است نگاه می کنند.
***
داستانهای اسباب بازی از معدود چندگانه هایی است که قسمتهای دوم و سوم آن نه تنها چیزی از قسمتهای قبلی کم نداشته اند بلکه به گمان من حتی بهتر هم بوده اند. قسمت سوم پایان موفقی است برای این سیر صعودی.
وقتی به کارنامه آقای  Lee Unkrich نگاه می کنید و فیلمهای Finding Nemo  و Monsters را می بینید متوجه می شوید که با آدمی با استعداد و خلاقیت فوق العاده طرف هستید. مردی که  با همین سه فیلم از ماندگارهای سینمای انیمیشن خواهد بود. مردی که باید از او متشکر بود بخاطر لذتهایی که با این سه فیلم به میلیونها بیننده هدیه کرده است. ممنون آقای لی. ایشالله خیر ببینی به حق پنج تن.
 داستان اسباب بازی ۳ فیلمنامه ترتمیز و مرتبی دارد و کیفیت ظاهری آن هم کمی بهتر از دو نمونه قبلی است. شخصیتهای دوست داشتنی هم به مانند قبل از موقعیتهای دشوار به کمک یکدیگر نجات می یابند. سکانس بازی اندی با دخترک در انتهای فیلم قطعا تا مدتها در یاد بینندگان باقی خواهد ماند.
بعد از دیدن فیلم به این فکر می کنم که کودکانی که بخت دیدن این فیلم و از اینگونه را دارند چقدر خوش اقبالند. کودکی که داستان اسباب بازی را نگاه می کند و بدون اینکه خود بداند و در حالیکه  مجذوب ماجراها و شخصیتهای آن می شود برترین ارزشهای انسانی را می آموزد و به قدر و بهای صداقت، خوبی، بخشایش، مهربانی، وفاداری، خانواده، رفاقت، کمک به دیگران پی می برد احتمالا انسان بهتری خواهد بود از کودکی که دور از کودکیش و بدون شادی و خوشی، آموزه های خشک دینی  را فرامی گیرد و به جای آنکه با لذت و طعم خوبی  آشنا شود به عواقب و عذاب بدی ترسانده می شود، از امید تهی می شود و تمام باورهایش مملو می گردد از ترس و وحشت. 
**خطر لو رفتن داستان فیلم**
وودی تمام تلاشش را می کند و حتی خود و دیگران را به خطر می اندازد تا دوباره به اندی باز گردد. او می داند که متعلق به اوست و دیده است که او برای آنها ارزش و توجه قائل است. اما هنگامی که به هدفش می رسد در یک سکانس کوتاه که شاید کلیدی ترین سکانس فیلم باشد، از شکاف جعبه، مادر اندی را می بیند که با حسرت به اتاق خالی اندی نگاه می کند. او اندی را بزرگ کرده است و به او عشق می ورزد اما او را رها می کند تا در جریان زندگی خودش قرار گیرد. وودی آنجا با این واقعیت روبرو می گردد که انسانها تغییر می کنند و برای هر کسی ممکن است زمانی برسد که بهترین کار در حق کسی که دوستش دارد و حتی متعلق به اوست رها کردن او باشد. وودی برخلاف علاقه زیادش به اندی و خاطرات شیرین آنها با هم، او را رها می کند و نه تنها وی را با فراغ بال بیشتر به سوی آینده می فرستد بلکه زندگی مفید و پویایی برای خود و دوستانش هم فراهم می کند. این رهایی است که ارزش رابطه آنها را ارتقاء می دهد چیزی که اندی هم در مواجه با آن به آن صحه می گذارد.

۱۳۸۹/۰۸/۰۳

سکانس بیست و یک

Mr. Nobody (2009)
Jaco Van Dormael

نیمو جلوی میز میوه ها ایستاده و مردد است که کدام را بردارد.
صدای راوی:
ما نمی تونیم به عقب برگردیم
این دلیلی است بر سخت بودن تصمیم گیری و انتخاب
باید انتخاب درست را انجام بدی
تا زمانیکه هنوز چیزی را انتخاب نکردی احتمال انجام هر کدومشون هست
***
شالوده  داستان فیلم بر تاثیر انتخابهای ما در زندگی است. اساس  تصمیم گیری و تاثیر شانس و اقبال بر تصمیم گیری و عواقب ناشی از آن. فیلم گوشه هایی از نگاه کیشلوفسکی و همچنین تام تیکور در فیلم "run Lola run"  را به بخت و اقبال در زندگی نمایش می دهد و درضمن در بعضی لحظات مرا به شدت یاد فیلم Eternal Sunshine of Stopless Mind می اندازد. نیمو در کودکی در موقعیت دشوار انتخاب پدر یا مادر خویش قرار می گیرد. شرایط متفاوت زندگی انتخاب ماندن یا نماندن با پدر یا مادر در کنار گزینه های آشنایی با یکی از سه دختر همکلاسیش با تدوینی مناسب و ضرباهنگی منظم ما را به کوچه پس کوچه های سرنوشت می کشاند. جایی که هر انتخاب کوچک هر کس نه تنها تاثیری شگفت بر زندگی خود شخص بلکه اثری بزرگ بر زندگی اطرافیان وی می گذارد.
  **خطر لو رفتن داستان فیلم**
 شگفتی فیلم در انتهای آن است جایی که مرد سالخورده در آخرین جمله هایش به خبرنگار می گوید که نه او و نه هیچ کدام از آنچه دیده ایم وجود خارجی ندارد و تمام آن تنها در ذهن پسرک نه ساله بوده است و اساسا پسرک هیچ کدام از دو گزینه پدر یا مادر را انتخاب نکرده است و راه سوم یعنی جدایی از هر دو را برگزیده است. آنجاست که تمام جهانی که ساخته شده و بسط و گسترش پیدا کرده است متوقف شده و جمع و فشرده می گردد.
فیلم اساسا تلاشی برای درست نشان دادن هیچ کدام از انتخابهای ممکن نمی کند ونمو کهنسال در جایی به خبرنگار که از تنوع سرگذشت وی سردرگم شده است می گوید که تمام این راهها، تمام مسیرهای زندگی می تواند درست باشد و معنای خود را داشته باشد. 
Jaco Van Dormael بعد از گذشت سیزده سال از فیلم درخشان آخرش "روز هشتم"  با فیلمی تاثیرگذار و البته بسیار متفاوت باز می گردد و تماشاگری را که با خاطره فیلم قبلی به دیدن فیلم آمده است ناامید نمی کند. 
از نکات منفی فیلم جلوه های ویژه و کامپیوتری آن است که گرچه پذیرفتنی است اما در سطح چنین فیلمی نمی باشد. همچنین مخلوط کردن تاثیر پروانه ای (butterfly effect) با اتفاقات فیلم اضافه و ناچسب می نماید که یکپارچگی کلیت فیلم را مخدوش می کند.
فیلم با تصویر کبوتر در قفس و روایت نظریه خرافات کبوتری (نظریه ای که البته مورد پرسش و تردید قرار گرفته است) آغاز می شود. تصاویری که در انتهای فیلم و با دیدن روایت آقای هیچ کس این پرسش را در ذهن بیننده باقی می گذارد که اساس و پایه تصمیم گیریهای ما بر چه چیزی می باشد؟ آیا پاداشی که برای آن تصمیم های مهم زندگی را می گیریم می تواند توهم و خرافه ای بیشتر نباشد؟

۱۳۸۹/۰۶/۰۴

سکانس بیست

Seven Pounds(2008)
بن: می خوام گزارش مصدومیت رو بدم.
اورژانس: بسیار خب. مصدوم کیه؟
بن: مصدوم منم.

فیلم هفت پوند دومین همکاری گابریل موچینو کارگردان ایتالیایی و ویل سمیت بازیگراست. اولین همکاری آنها در سال ٢٠٠٦ بود در فیلم بسیار قوی و تحسین شده در جستجوی خوشبختی.هفت پوند هم فیلم شسته رفته و بسیار تاثیرگذاری است که ظهور کارگردان با استعداد جوانی را در سینمای هالیوود نوید می دهد. ایده جذاب فیلم به همراه پیام انسانی و بازی قوی ویل سمیت تماشاگر را نه تنها تا به انتهای فیلم با خود همراه می کند بلکه پس از پایان فیلم هم او را درگیر می کند. 
تمام انسانها در زندگی اشتباه می کنند. اما اینکه تا چه اندازه خود را مسوول اشتباهات خود می دانند و تا چه حد و چگونه برای جبران آن می کوشند چیزی است که آنها را از هم متمایز می کند.

۱۳۸۹/۰۵/۲۸

سکانس نوزده

خشت و آینه  (۱۳۴۴)

هاشم و تاجی در اتاق هاشم برای پوشاندن کودک لباسهایشان را می کنند. پوشاندن کودک، برهنگی را برای آنها به ارمغان می آورد.
***
من از طرفداران ابراهیم گلستان هستم. منش و گفتارش برایم بسیار جذاب است و نگاهی گذرا به فعالیتهای او در دهه های سی و چهل و پنجاه خورشیدی، فیلمهای داستانی و مستند، داستانها، فعالیتهای ژورنالیستی و غیره نقش مهم و تاثیرگذار او را در شکل گیری جریان فرهنگی ایران مشخص می کند. فیلم خشت و آینه را به همین دلیل با علاقه به تماشا نشستم و باید بگویم که انتظار دیدن فیلمی آنچنانی را نداشتم. بخصوص که وقتی به تاریخ ساخت فیلم نگاه می کنم ناخوداگاه خوشبینی ام را به دیدن فیلمی در خور از دست می دهم.
اما با دیدن فیلم فهمیدم که چرا او و فیلمهایش را آغاز گر سینمای موج نو در ایران می دانند. فیلم با رانندگی هاشم که شوفر تاکسی است و صدای خود گلستان که از رادیو شنیده می شود آغاز می گردد و با سوار شدن زنی چادری که فروغ فرخزاد به صورت افتخاری نقش آن را بازی می کند و به جا گذاشتن کودک نوزادش در تاکسی ادامه می یابد. فیلمبرداری فیلم که کار میناسیان  است با وجود کیفیت پایین تصاویر به علت گذشت زمان شسته رفته است و کادرهای خوش نقش و نورهای متناسب جلای خوبی به آن می دهد. تراولینگها و کرینهای زیبای فیلم غالفگیر کننده است. سکانس گفتگوی دوستان در میکده  بسیار جذاب در آمده است و بازی بازیگران آن – که من در آن میان تنها پرویز فنی زاده را تشخیص می دهم- قابل توجه است. صدای خوب فیلم هم از آن نکاتی است که متعجبم می کند. گرچه ریتم فیلم کند است اما سکانسهای خوب (مانند سکانسی که هاشم و تاجی در کوچه ای باریک دعوا می کنند و گذر تابوت و مردم عزادار دنبال آن، آن دو را از هم جدا می کند) و دیالوگهای گیرا آن را به پیش می برد. فیلم در انتها به خوبی نشان می دهد که کودک سرراهی چگونه باعث می شود که هاشم و تاجی به موقعیت یکدیگر در زندگی هم پی ببرند و حتی خواسته های خود را ارزیابی کنند. مانند زمانیکه تاجی به دنبال کودک وارد شیرخوارگاه می شود و در میان تعداد زیادی از کودکان حیران می ماند.

پینوشت:
 دیدن تهران دهه چهل خورشیدی هم در نوع خودش جالب است.
جمشید مشایخی اولین نقش سینماییش را در این فیلم بازی می کند. همچنین محمدعلی کشاورز هم در نقش دکتر شاکی در کلانتری قابل تشخیص! است.


Free counter and web stats