به یک ستاره راضی بود. اما آسمان به سیاهی قیر
نشسته بود رو بیابان. «پس کجاست ستاره های کویر؟» نسیم ملایم صدای زوزه سگی را روی
پشت بام می چرخاند. مینا لحاف گلدار را تا زیر گلو بالا کشیده بود و به تیرگی
شب خیره بود. یک دستش از لحاف بیرون بود
تا پبامک موبایلش را نگاه کند. «الان میام... داره میرسه به پنالتی». دستش را روی
لحاف کشید تا خنکای شب را که به جانش رفته بود حس کند. باز چشم گذاشت به آسمان. «
امشب از اون شباست. کاش عرق داشتیم» زانوهایش را تا کرد و کف پا را زمین گذاشت.
لحاف بالا رفت و سرما از زیر آن و دامنش گذر کرد و میان رانهایش پیچید. سردش که شد
دو پا را دراز کرد. زیر لحاف چمباتمه زد و شرتش را بیرون آورد و آن را آرام گذاشت
کنار لیوان آب. هنوز ستاره ای نبود. سگ هم
دیگر زوزه نمی کشید. سکوت و سیاهی و کویر. باز زانوها را خم کرد. اینبار
روی دو پنجه پاهارا گذاشت تا لحاف بالاتر رود. سرما، حریص به پاهایش پیچید و التش
را نوازش داد. مینا کمی لحاف را بالا کشید تا راه بیشتری به باد بدهد. سیاهی کویر بی
محابا آلت را به کام کشید. مینا باز سردش شد و پاها را خواباند. کف دست گذاشت روی
التش که یخ بود. دست را فشار داد. فکر کرد ستاره ای می درخشد. دقیق شد. چیزی نبود.
سیاه سیاه.. انگشتش را ملایم کشید به التش
و خیره به شب چشمهایش را بست.
نمایش پستها با برچسب داستانچه. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب داستانچه. نمایش همه پستها
۱۳۹۱/۰۴/۰۲
۱۳۹۱/۰۲/۱۸
آقای مسگری
آقای مسگری کنار جوی خشک آب روی جدول ایستاده و
به خیابان شلوغ خیره بود. بوق.بوق.بوق. یک ماشین وسط خیابان خاموش کرده بود. بوق.بوق.بوق. آقای مسگری ولی چیزی نمی شنید. دسته کیف چرمی را در دست
آویزانش چسبیده بود. دست دیگر را کرده بود در جیب شلوار.
آقای مسگری نیم ساعت پیش زنش را طلاق داده بود.
یک ربع پیش پسر چهار ساله اش در آغوشش گریه کرده بود و از پنج دقیقه پیش روی جدول
جلو محضر ایستاده بود و به خیابان نگاه می کرد.
آقای مسگری در کیفش جز مدارک طلاق یک آلبوم
خانوادگی داشت که از عکسهای عروسی شروع می شد و تا نوروز همان سال ادامه داشت.
آقای مسگری آنجا مثل یک مرد معمولی ایستاده بود.
مردی که نه زنش را طلاق داده، نه پسرش زمان جدایی در آغوشش گریسته و نه مردی که در
کیف یک مدرک طلاق و یک آلبوم خاطره حمل می کند.
۱۳۸۹/۱۰/۲۷
ویولتا
ویولتا خسته بود. مدتها بود که خسته بود. چشمهایش آن برق همیشگی را نداشت. لبخندش محو بود و صدایش خالی از هیجان. دو پلاستیک سنگین را در دو دست گرفته بود و مقابل آسانسور ایستاده بود.
- چطوری ویولتا؟
- بد نیستم. تو خوبی؟
همیشه چیزی بین ما وجود داشت. چیزی که نه خودمان می دانستیم چیست نه خیلی مشتاق بودیم که بدانیم. آمیزه ای از احترام و علاقه که می دانستیم با رعایت فاصله، همیشه باقی می ماند. فقط یکی دوبار در چند میهمانی دوستان مشترک هم را دیده و چند کلامی همصحبت شده بودیم و به حکم همسایگی هرازچند گاهی یکدیگر را در ساختمان می دیدیم. وقتی جلوی آسانسور روبروی هم ایستادیم و به هم نگاه کردیم به وضوح از با هم بودن خرسند بودیم. در آسانسور باز شد و داخل اتاقک کوچک شدیم. بی اختیار خم شدم و یکی از کیسه ها را گرفتم.
- نه میبرمش. زحمت نکش.
بی اعتنا کیسه را گرفتم و زمین گذاشتم. با تعجب نگاهم کرد. آن یکی کیسه را هم از دستانش جدا کردم و کنار پایش روی زمین گذاشتم. نمی توانست بفهمد که این شوخی است یا چیز دیگری. اگر از من می پرسید که چه می کنم نمی توانستم جوابی دهم چون خودم هم نمی دانستم. دستانش که آزاد شد جلو رفتم و در آغوشش گرفتم. یک دست را به دور اندام باریکش حلقه کردم و دست دیگر را پشت شانه اش گذاشتم. ناباورانه و ساکت در آغوشم بود. آسانسور که طبقه هفتم رسید خواستم آن بدن چون تکه چوب خشک شده را جدا کنم که با دستانش مرا در بر گرفت و سر را برسینه من گذاشت. در آسانسور که باز شد ما حتی بیرون را هم نگاه نکردیم. نگاه کردن چیزی را عوض نمی کرد. در آسانسور بسته شد و ما در آن فضای کوچک در آغوش هم بدون کلامی ایستادیم. و من برای اولین بار حسی را تجربه کردم که حتی از وجود آن بی خبر بودم. حسی مضحک و بی ربط اما در عین حال نیرومند. حس خواستن بچه از یک زن. غریزه ای به ناگه در من بیدار شده بود که هیچگاه به من رو نشان نداده بود. نمی دانم او در تمام مدتی که در آغوش من در آن اتاقک آرام گرفته بود به چه فکر می کرد اما من مبهوت کار عجیب و غرق حس تازه ام بودم و اگر کسی در طبقه سوم دکمه آسانسور را نمیزد شاید در گوشش زمزمه می کردم که " ویولتا من از تو بچه می خوام!".
به هرحال، خوشبختانه، کسی دکمه آسانسور را زد و ما در سکوت رفتیم طبقه سوم و بعد طبقه همکف و بعد طبقه هفتم و بعد هر کدام خانه خود. اون پیش شوهرش و من پیش زنم.
۱۳۸۹/۰۸/۲۰
دست
دست چون مار، مرموز و بی صدا خزید به زیر لباس پشمی. نشئه حرارت شکم، آرام پیچید بر کمر و چنبر زد به سینه بند که بی قرار هر نفس بود. سینه بند در برابر نرمی بدن زمخت می نمود و سینه سنگ شده از حضور غریبه را تنگ در بر گرفته بود. دست اما فارغ از حصار، سینه را در خود کشید. فشرد. به کام گرفت و تمام بلعید.
پس از سالهای سال، دست اما هنوز در هضم آن لقمه سوزان مانده است. آن را هنوز به دل دارد. دست دیگر می داند که هیچگاه سینه را با سینه بند نبلعد.
۱۳۸۹/۰۸/۱۲
Breakfast is included
سینی صبحانه را گذاشت روی میز کنار تخت. روی میز یک لیوان آب پرتقال بود و یک لیوان شیر قهوه که بخارآن در نور پنجره کوچک چوبی محو می شد. ظرف دوقلو پنیر لیقوان و کره ، کاسه کوچک عسل. گوشه سینی نان سنگک برشته بود و مشتی ریحان که با گوجه های فرنگی تزئین شده بود. کنار آنها، دو نیمرو سرخ شده در کره محلی میان بشقاب مسی لبه دار جلز ولز می کرد. برهنه آنجا ایستاد تا مرد چشم از او بردارد و شیرقهوه را مزه کند و زردی نیمرو را با نان سنگک بترکاند. به همان آرامی که مرد صبحانه اش را می خورد لباس پوشید.
وقتی مرد با قاشق ته ظرف را می تراشید و خرت خرت صدا می کرد. زن روسری را جلوی آینه روی موهای مشکی اش انداخت و پس از اینکه مطمئن شد مرتب است رو به مرد کرد.
- خدافظ.
- بدون بوس خدافظی؟
- قراردادمون الان تموم شد جیگر.
- ای بابا... بذار به حسابم.
زن در حالیکه زیپ نیم چکمه ها را بالا می کشید. لبخندی حواله کرد
- می دونی که هیچ وقت نسیه کار نمی کنم. بای.
۱۳۸۹/۰۷/۰۵
گریه
مرد خسته بود. زیر سایه دیوار، کنار موتورش، روی زمین نشست. سرش را گذاشت به دیوار. تیزی آجر، کله بی مویش را آزرد. سرش را بیشتر به دیوار فشرد. درد در سرش پیچید. محکمتر فشار داد. سوزش و درد چشمهایش را نمناک کرد. پاهایش را به کنار جدول گذاشت تا فشار را بیشتر کند.اشکش جاری شد. با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. نفس کوتاهی کشید. دوباره اشک صورتش را خیس کرد.اینبار سرش نه به دیوار که در میان دستانش بود.
۱۳۸۹/۰۶/۰۷
زمانبندی
به جرات می توانم بگویم که اگر قرار باشد فهرست چیزهایی را که در زندگی حسرتشان را می خورم بنویسم؛ همسفر شدن با یک دختر قدبلند، لعبت، خوش بو و خوش مشرب در یک پرواز یک ساعته، حالا شاید هم دو ساعته، در بین پنج تای اول آن قرار دارد. این یک آرزو یا رویا نیست. یک حسرت است و معنی و مفهوم آن اینست که درست از همان زمانی که با ترس و لرز اولین سفر هوایی تنها و مستقل خودم را آغاز کردم تا به الان که به خاطر کارم بیشتر شهرهای ایران و چندین کشور خارجه را درنوردیده ام نصیبم جز مردان شکم گنده و البته و صد البته روحانیون گرامی چیز دیگری نبوده است. و جز یک مورد که آن هم خانمی بود که از ابتدا تا انتهای سفر، چادرش را انداخت روی سرش و خرناس کشید حتی با یک جنس مونث هم در هواپیما برخاست و نشست نکرده ام. به خاطر این آمار باور نکردنی است که مدتهاست خیلی خودم را بند این قضیه نمی کنم.قبول کرده ام که سرنوشت هوانوردی من اینگونه رقم خورده است. اینبار هم که روی صندلی کنار پنجره نشستم منتظر بودم که یک شکم گنده با چندتا روزنامه بیاید و کنارم بنشیند.
تقریبا همه مسافران در جاهای خود مستقر شده بودند که وارد شد. نگاه تمام مسافران به او بود.شاید به خاطر تاخیرش در رسیدن به هواپیما بود که پریشان می نمود. زنی بود میانسال، تپل، بسیار سفید، با موهای هایلایت کرده که روسری کوچک بنفشش نمی توانست حتی نصف آنها را هم بپوشاند. گوشواره های بلند و بنفشش را حتما با رنگ روسری اش هماهنگ کرده بود. ماتیکی در نهایت رنگ قرمز، به لبهای باریکش مالیده بود و چشمهای مشکی بادالو را با سایه های الوان مزین کرده بود. مانتو سفید سینه های بزرگش را که با نفس نفس هایش بالا و پایین می رفت بزرگتر جلوه می داد. همانطور که با مهماندار صحبت می کرد و ساک دستیش را از این دست به آن دست می داد بوی عطرش به آرامی تمام هواپیما را در بر گرفت. هواپیما در بهت کامل بود.سر و وضع او در میان رنگینه مشکی، خاکستری و نهایتا قهوه ای سوخته کل جمعیت، درست مثل این بود که کسی در سکوت زمان فاتحه خوانی، بندری برقصد.
با راهنمایی مهماندار خودش را به صندلی کنار من رساند، ساک دستی را زیر صندلی و خودش را به زور روی آن چپاند. درست است که او دقیقا همان همسفری نبود که حسرتش را داشتم ولی باتوجه به آنچه شرحش آمد، او قطعا یک جهش ژنتیکی کامل در تاریخ بیش از ده سال هوانوردی ام بود.
- از هواپیما متنفرم.
اولین جمله ای بود که بعد از اینکه نفسش کمی جا آمد گفت. خود را جابجا کرد و کمربند ایمنی را از زیر باسن بیرون کشید، به زحمت آن را بست و رو کرد به من و انگار که من را بشناسد شروع کرد به صحبت:
- کثافتا.به خدا اگه مجبور نبودم با هواپیما نمیومدم. یادته سه سال پیش یک هواپیما میخواست بره مشهد رفت شیراز؟ من اون تو بودم. با برانکارد بردنم بیرون. یه سال قبلش هم پروازم چرخهاش باز نمی شد. دو ساعت دور خودمون چرخیدیم رو آسمون تا با هزار سلام صلوات چرخاشو باز کرد.
خیلی شیرین و خودمانی صحبت می کرد. با اینکه بازوهای بزرگش تقریبا من را به بدنه هواپیما چسبانده بود ولی احساس راحتی می کردم. راحتتر از همیشه پرواز می کردم.
- شما الان پیراهن سفید پوشیدی کسی بهت چیزی گفت؟؟ کثافتها یک ساعته تمامه منو نگهداشتن که چرا مانتوت سفیده؟ روسریت بنفشه؟ به تو چه زنیکه...به توچه.
- خودتونو ناراحت نکنین خانوم. اینه وضع مملکت دیگه. اینجوریه فعلا.
اشاره خوبی کرد به پیراهن سفیدم. یکی از خصوصیات گرداننده این جهان که خیلی برایم چشمگیر است زمانبندی آن است. اگر قرار باشد که حالتان را بگیرد یک جوری می شود و شما را در یک حالتی، یک جایی، با یک کسی قرار می دهد که به مردن راضی شوید. اگر هم لطفش فوران کند همچین می کند که خودتان نفهمید چطوری شد که اینطوری شد. حالا هم این سوار سفید پوش باید درست وقتی همسفرم شود که جلسه بسیار مهمی دارم و قرار است راننده ای در فرودگاه منتظرم باشد تا من را مستقیما به محل جلسه ببرد. پیراهن سفید و سرآستینهای ایتالیایی را با شلوار خاکستری پارچه ای و کفشهای براق مشکی پوشیده ام. موها را آب و جارو کردم و ادکلن هوگو را با دقت زیر گردن و مچهای دستم مالیده ام. بدون هرگونه خودپسندی باید بگویم که بسیار جذاب و شیکپوش شده ام.
هواپیما تازه اوج گرفته است که تکانهای مختصری آغاز می شود. خلبان توضیحی می دهد که خلاصه یعنی اینکه در مسیرمان ابرهای کت و کلفتی هستند که باعث کمی لرزش می شوند و جای نگرانی ندارد. از پنجره فقط توده های خاکستری دیده می شود و سعی من برای دیدن افق باز تا جایی ادامه پیدا می کند که گرمای دستش را روی پایم احساس می کنم. انتظار این را نداشتم اما با تسلط خونسردیم را حفظ می کنم. به آرامی رویم را به طرفش بر می گردانم تا اوضاع را بررسی کنم. چهره وحشتزده اش را میبینم که با درماندگی تمام با آن چشمهای بادالو که خمار شده است نگاهم می کند.لبهایش کمی باز است و مایع سفید رنگی از گوشه لبش کش می آید.
- معذرت می خوام. معذرت می خوام.
به پایم که نگاه می کنم تپه ای از محتویات معده تخلیه شده اش را می بینم. سفید، رنگ غالب آن است و تکه های نارنجی و قهوه ای بزرگ و کوچک در آن مشاهده می شود. با ناباوری تمام به شلوارم و به او نگاه می کنم.
- معذرت می خوام. الان تمیز...
هواپیما تکان شدیدی می خورد. جمله اش تمام نشده جهشی به طرف من استفراغ شلیک می کند. فرصت می کنم کمی سرم را کنار بکشم اما پیراهن و گردنم نارنجی می شود. همهمه ترس و اضطراب در فضا می پیچد. مهمانداران در صندلیهایشان می نشینند و کمربندها را می بندند. بوی استفراغش وحشتناک است.
- اینجاها باید کیسه تهوع باشه...
- نه نیست. گشتم. کثافتا!
حالش بد است. حالمان بد است. سرش تقریبا روی شانه ام است که دوباره روی پایم بالا می آورد. یک تیکه گوشت مرغ را تشخیص می دهم. تکان و بو و تیکه مرغ کارش را می کند و من هم روی همان پا بالا می آورم. شلوار کاملا به پایم چسبیده است و مقداری از مایع – اگر بشود اسمش را مایع گذاشت- داخل کفشم چکه می کند. هواپیما بشدت تکان می خورد و مردم جیغ می کشند.
- شما هم از کنتاکی فرودگاه خوردین؟
- چی؟ نه!
- این خیلی شبیه کنتاکیه!
با دست تیکه مرغ را نشان می دهم. بالا می آورد. بالا می آورم. بالا می آوریم. با هم، دم به دم، نفس به نفس، اوغ به اوغ. سرهایمان را به هم تکیه داده ایم. دست من را در دستهای گوشتی اش گرفته است. نزار و بی حال و افسرده، گویی بر مزار فرزندمان عزاداری می کنیم به جلو، نه به سنگ قبر کودکمان که به تپه استفراغ روی پای من خیره شده ایم. تکان که زیاد شود یا جریان هوایی بوی بیشتری از آن ملغمه را منتشر کند روی همان پا استفراغ می کنیم. انگار رسالتمان این است که همانجا بالا بیاوریم. انگار آن پا، آن شلوار خاکستری اتو خورده برای همین کار آنجاست. به آرامی با آستینم که پر شده است از قرمزی ماتیک، دهانم را پاک می کنم. چشمهایم را می بندم.تکانهای هواپیما سینه هایش را در آغوشم می لرزاند. کاش سقوط کنیم. یاد راننده ای که در فرودگاه منتظرم است می افتم.
بالا می آورم. بالا می آورد.
۱۳۸۹/۰۴/۲۹
مشاوره
نامم را می گویم. منشی که دختر چادری آرایشکرده ایست بدون اینکه سرش را از روی مجله بلند کند جلواسمم علامت می زند و می گوید که کمی زود آمدم و باید بنشینم تا صدایم کند. اتاق انتظار بزرگ است و دو نفر دیگر هم روی صندلیهای خشک آن منتظر نشسته اند. یکی خانم متشخص میان سالی است و دیگری که من روبرویش می نشینم دختر بیست و چهار پنج ساله خوش بر و رویی است. یک میز کوتاه چوبی وسط اتاق است که از مجله های خانوادگی قدیمی پوشیده شده است . ما سه نفر، هرازگاهی در سکوت به هم نگاه می کنیم. شاید اگر مطب دکتر ارتوپد ، یا قلب و داخلی بود راحتتر بودیم. اما انتظار در مطب دکتر روان شناس آدم را معذب می کند. اول سعی می کنم که حدس بزنم آنها چه مشکلی دارند و بعد سعی می کنم که بفهمم آنها در مورد من چه فکری می کنند.
چند دقیقه که می گذرد مرد مسنی از اتاق مشاوره خارج و خانم میانسال با اشاره منشی داخل اتاق می شود.
دختر انگار منتظر این لحظه بوده است با صدایی آرام و لبخندی مطمئن از من می پرسد:
دختر انگار منتظر این لحظه بوده است با صدایی آرام و لبخندی مطمئن از من می پرسد:
- شما بار اوله که با خانوم دکتر مشاوره می کنین؟
- بله. بار اوله.
- خیلی کارشون خوبه. واقعا مسلط هستن. مطمئنم راضی خواهید بود.
- شما راضی هستین؟
- [صدایش کمی بلندتر می شود] محشرن ایشون. من خیلی راضی ام. خیلی به من کمک کردن.
- پس قبلن هم اومدین اینجا.
- بله. من چهار ساله که مریضشون هستم.
- یعنی بعد چهار سال نتونستن هنوز نتیجه بگیرن؟
- [کمی دمق می شود] نخیر. من هر بار نتیجه می گیرم. ولی خب. مشکل تو زندگی آدما زیاده. من از مشاوره های ارزشمندشون همیشه استفاده می کنم.
منشی سرش را از روی مجله بلند می کند و لبخندی با دختر مبادله می کند. پیداست که پس از چهار سال هم را خوب می شناسند.
- من مطمئنم که این دفعه اول و آخره که برای ویزیت می رسم خدمتشون.
- امیدوارم. ولی من فکر می کنم که همیشه می تونین رو مشاوره های ایشون حساب کنین.
- اما من فقط اومدم ببینمشون. خیلی کار مشاوره ای ندارم.
- [کمی متعجب می شود.] ولی ایشون فقط کار مشاوره می کنن. اگر دنبال تستهای شخصیت شناسی و همسرشناسی هستین، ایشون انجام نمی دن. راستش منم خیلی بهشون اصرار کردم ولی قبول نکردن. با این حال من آدرس چندجا رو دارم که اگه بخواین بهتون معرفی می کنم.
- متشکرم. اما من آمدم فقط خودشونو ببینم. بقیش خیلی مهم نیست.
دختر کمی روی صندلی خشک جابجا می شود. و پایش را روی پای دیگرش می اندازد. جاکلیدی ای که خرگوش صورتی و سوئیچ بزرگ ماشینی از آن آویزان است را درون کیفش که روی صندلی کناری است می گذارد.
- البته فضولی میشه ..اما..آها..دانشجو هستین؟ برای تحقیق یا تزتون؟ آره؟
- نخیر. عرض کردم . من آمدم خودشونو ببینم. فکر کنم سی تومن ارزش داره برای نیم ساعت نشستن و همصحبتی باهاشون. این روزها تو جامعه ای که زندگی می کنیم خانوم تحصیلکرده و خوشگل خیلی کمیابه. بخصوص با اون قد کشیده و اندام متناسب. متوجه هستین که؟ حالا خوشپوشی و با کلاسی بماند.باید برای بعضی چیزها ارزش قائل شد. نیم ساعت معاشرت با همچین خانومی خیلی می ارزه.
منشی سرش را از روی مجله بلند کرده است و برای اولین بار از زمانی که وارد شدم مرا دیده است. دخترک دوباره جا کلیدی را از کیف بیرون می آورد و در مشت می گیرد. خانوم میانسال که از اتاق خارج می شود منشی می تواند چشم از من بردارد. دختر، بی نیاز به علامت منشی، به اتاق مشاوره می رود. منشی پول ویزیت را از خانوم میانسال می گیرد و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیاندازد داخل اتاق مشاوره می شود و در را می بندد.
۱۳۸۹/۰۴/۱۸
پا طلا
هنوز صدایش در گوشم است. صدای درس خواندنش: پنج تا از بلندترین کوههای ایران – پادشاهان سلجوقی – شاعران قرن پنجم – حادثه غدیر خم.
***
بی صدا وارد جلسه شد. استکان چای را که جلویم گذاشت در گوشم زمزمه کرد:
- سلام آقا امیر.
متعجب نگاهش کردم. نشناختمش. استکانها را گذاشت و بی صدا جلسه را ترک کرد. پایان جلسه با سینی استکانهای خالی جلو آمد.
- من علی ام. علی پا طلا.
سالها پیش پسر همسایه کناری بود. پسر آقای مطلق، کارمند شهرداری. ساعتها و ساعتها روی بالکن کوچک خانه شان بلند بلند درس می خواند. صدایش در اتاق خوابمان می پیچید. من و زنم تمام درسها را از بر می شدیم. گل کوچک باز خوبی بود. در کوچه صدایش می کردند علی پا طلا. گاهی از پشت پنجره نگاهش می کردم که یکی یکی بچه ها را دریبل می کرد. یک پا- دوپا شگردش بود. می خواست تیم ملی بازی کند. مثل پیوس. زنم می گفت چشمش دنبال دخترمان، پردیس، است. بی آزار بود و محجوب.
الان دیگر مرد سی ساله ای بود با کله بدون مو و ریش نامرتب. دو بچه داشت. شش ماه بود که آبدارچی آنجا شده بود.
- بابام نگذاشت فوتبال کنم. گفت برو دنبال درس واسه خودت کسی بشی. بزور دیپلم گرفتم. یادتونه هرچی می خوندم تو کلم نمی رفت؟
***
قبل از خداحافظی ازش پرسیدم:
- پنج کوه بلند ایران هنوز یادته؟
خندید.
- پردیس خانوم حالشون چطوره؟
- خوبه. مهندس معمار شده. ازدواج کرده. شوهرش... یه بچه هم داره.
- به سلامتی ایشالله. سلام برسونین بهشون.
من هم برای پدرش سلام رساندم و دستش را به گرمی فشردم.
***
دکمه طبقه همکف آسانسور را فشار دادم. صدای خودم را در اتاقک آسانسور شنیدم.
- چرا بهش نگفتم شوهر پردیس فوتبالیسته؟
۱۳۸۹/۰۴/۱۶
پرشان
یکی از پریشان حالهای روزگار است. نامش پرشان است. پرشان اسم کسخلی است. حالا گیرم معنایش هم رزمجو باشد. امروز بعد از ظهر پرشان رفته بود خواستگاری نادره. هوا تاریک شده بود و من نشسته بودم روی نیمکت پارک و سیگاری آتش کرده بودم. دیدمش با کت و شلوار و کراوات که سلانه سلانه می آید. می دانستم که حتما سیگار می خواهد. پاکت سیگار را از جیب کاپشنم بیرون آوردم و نرسیده دادم دستش. براندازش کردم. خنده ام گرفت از موهای شانه کرده اش.
- چیه؟ داماد ندیدی؟
- عجب خری هستی تو.
سیگاری را بدون اینکه روشن کند بر لب می گذارد و پاکت را بر می گرداند.
- فکر کنم جور بشه. هم مامان من از نادره خوشش اومد. هم مامان اون از من. هم مامان من از مامان اون. هم مامان اون از مامان من.
- مبارکا باشه شازده. مراسم کی هستش؟
- نمی دونم. حرف اوناش نشد. شاید تابستون.
- کسخل!
- امیدوارم که ناراحت نشی. ولی نمی خوام دعوتت کنم.
می نشیند کنار من و دستانش را می گذارد روی پشتی نیمکت و سرش را بالا می گیرد و آسمان را نگاه می کند.
- چرا؟ چون کردمش؟
- شاید.
- اگر اینطوری راحتتری از نظر من مشکلی نیست. اصلا بودن من خیلی هم درست نیست.
- هوا داره سرد میشه.
- آره. آقام گفت که بخاریها رو بیارم از تو انبار.
- دیگه از فردا در موردش حرف نزن.
- بخاریها؟
- نه کردن نادره.
- باشه. ولی من کردمش. سه چهار بار. هر بارشم برات گفتم. خوب گوشتیه.
- آره
- چرا می خوای خودتو کسخل کنی؟ تو حتی عاشقشم نیستی.
- تو نمی فهمی.
- باشه من از فردا در موردش حرف نمی زنم. اما الان بهت می گم.رفیقمی. کسخلی پرشان. ولی رفیقمی.
- تو رفاقت کم نگذاشتی هیچ وقت.
- آره. اونم تو دادن کم نمی گذاشت.
- قبلنم گفتی اینارو.
- آره. باشه. دیگه چیزی نمی گم. بهت قول می دم.
احساس بدی پیدا کردم. دلم برایش سوخت. یک جوری حسی کردم او هم دلش برای من سوخت. سیگارش را هنوز روشن نکرده و گوشه لبش نگه داشته بود. بلند شد که برود. قبل رفتن شمرده و آهسته گفت:
- تو هم رفیقمی. من حرفاتو باور می کنم. واسه کردن دخترا خیلی کاردرستی. وقتی میگی یکی خوب میده یعنی خیلی خوب میده. من رو حرفات حساب می کنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)