‏نمایش پست‌ها با برچسب زیرنویس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زیرنویس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۱۲/۰۳

من سالها کشیده ام که به این روزمرگی نائل شوم.
برف زیر پایم کرچ کرچ می کند. به خانه می روم وکوله سنگینی بر دوش دارم. کلاهی که تا روی ابرو پایین کشیده ام نمی گذارد فراتر از جلوی پایم را ببینم. برف سفید در تاریکی شب می درخشد. سعی می کنم پا در جای پاهای برجا مانده بگذارم تا کمتر در برف فرو شوم.
می دانم که در خانه چه می شود. که کوله را کجا می گذارم، که لباسهایم را کجا پرتاب می کنم، که خریدها را چگونه در یخچال و قفسه ها می گذارم، که وقتی سر توالت نشسته ام به چه فکر می کنم. من این روزمرگی را برای خودم ساخته ام تا بتوانم در آرامش در رویاهایم زندگی کنم.
من  زندگی را خرج رویاهایم نکرده ام . من زندگی را به رویاهایم فروخته ام.
می ایستم. پایم را اینبار نه روی رد پا، که در برف بکر و تازه می گذارم و خنکای آن را در ساقهایم حس می کنم.

۱۳۹۰/۰۶/۲۵

چنگک


چشمهایش جوری نگاهم می کرد که انگار همه چیز را در مورد من می داند. انگار می داند که پشت ظاهری که برای خودم به هم زده ام چه چیزی را پنهان کرده ام. چشمهایش را نه می توانستم تاب بیاورم نه نادیده بگیرم. اما در همان چشمها و متصل به همان نگاه چیز جدیدی بود که خوب می دانستم چیست. مثل سگهای تعلیم دیده پلیس که بوی ماده مخدر را از پس حفاظها می فهمد، می توانستم کوچکترین نشانه علاقه و عشق را از پس هر نگاه دخترانه ای ببینم.

تصمیم ام  را گرفته بودم که  برایش همینجا در اول که نه، در همان اوایل کار بگویم که من مردش نیستم. من مرد رویاهای هیچکس نیستم. من مرد وابستگی و پابند شدن نیستم. همیشه شرم داشتم از بیان آنچه هستم. انگار مرد متعهلی باشم که زن دیگرم را مخفی می کنم. اما کندن دیگری از خودم و خودم از دیگری هربار جانم را به لب می آورد.

نمی دانم چرا در یک نیمه شب تابستانی سرخوش از تنهایی و استقلال موقت شبانه، در حسی آمیخته با شهوت و خوشی، همانطور که تلفن را به گوشم می فشردم و روی کابینت آشپزخانه در سکوت و تاریکی خانه  به روشنایی اندک تیر چراغ برق کوچه نگاه می کردم به او گفته بودم که دوستت دارم.  پیش از او خودم صدایم را شنیدم و بیش از او خودم متحیر ماندم. «دوستت دارم». هنوز چند روزی از آشنایی مان نمی گذشت.چطور این جمله را گفته بودم؟ هنوز هم گاهی دنبال ویژگی خاصی در او هستم تا خودم را توجیح کنم. نه چندان دلفریب، نه خیلی خوش اندام، نه اهل مطالعه یا سینما یا هنر، نه بامزه و باهوش، نه خیلی خوش اخلاق، نه مثبت و پر انرژی، نه آن اندازه مهربان، نه حتی ویژگی خاصی در همخوابگی. همه چیز در حد معمولی. هیچ چیز. 
شاید برای جبران آن جمله کذایی بود که شجاعت بیشتری در خودم می دیدم که این در را یکبار برای همیشه ببندم. احساس راننده ای را داشتم که با عابری تصادف کرده و در دربرابر جراحات او احساس مسوولیت می کند.  در آن رابطه باز هم در همان پروسه «کندن» قرار گرفتم و بیشتر از همیشه جان کندم. وقتی چنگک  را به جان کسی می اندازی هر چه بیشتر و سریعتر دور شوی همانی که از آن می گریزی را با شدت بیشتری به خودت می کشی.

حال پس از سالها چند وقتی است که یاد همان نگاه می افتم. همان نگاه گنگی که براستی انگار هر آنچه واقعا هستی را می بیند و با این وجود ناباورانه دوستت دارد.

۱۳۹۰/۰۲/۲۶

Roger Waters

هنوز طعم "دیوار" زیر دندانم است. هنوز مبهوت اجرای پیرمرد هستم که کمتر از ده متر با او فاصله داشتم.
کاش فقط " کرختی خوشایند"  نبود. کاش "برش آخر" را می زد و می رفت.

۱۳۸۹/۱۱/۰۱

خیابانی نژاد

البته بنده که متخصص نیستم اما فکر می کنم که احمدی نژاد و خیابانی تعادل روحی ندارند. حالا اینش به کنار. حرفم این است که آنها این قدرت و توانایی را دارند که این عدم تعادل روحی را – آنهم تنها از طریق امواج تلوزیونی-  به دیگران منتقل کنند. مثلا احمدی نژاد می تواند با ده دقیقه حرف زدن کاری کند که شما که روی مبل راحتی خانه تان نشسته اید بلند شوید و بروید سرتان را بکوبید به دیوار و اینقدر این کار را بکنید که یا مغزتان بریزد روی زمین یا یکی بیاید کانال تلوزیون را عوض کند.
و یا بعد از نیم ساعت گوش دادن به گزارش جواد خیابانی روی بازی ایران امارات در جام ملتهای آسیا کم کم متوجه می شوید که دوست دارید امارات گل بزند و پس از نیمه دوم دیگر رسما طرفدار امارات می شوید و فکر می کنید که چه می شود که اصلا امارات بزند ایران را سوراخ سوراخ کند.

۱۳۸۹/۰۹/۰۸

جنگل گلستان، زغال گلستان

     *عکس از بی بی سی فارسی

 
اینجا نه جنگلهای کالیفرنیا است نه جنگلهای اندونزی. اینجا جنلگهای گلستان خودمان است که در آتش می سوزد. فکر کنم این روز چهارم است و هنوز آتش جنگلهای حاشیه خزر را خاموش نکرده اند. گرچه آتش سوزی در جنگل همه جای دنیا پیش می آید اما قسمت دردناکش این است که دولت فخیمه به روی خودش هم نمی آورد . نه همت مضاعفی،نه درخواست کمک بین المللی، نه بازتاب خبری مناسبی. یعنی کل جنگلهای شمال ایران به اندازه یک درخت نوار غزه هم برای دولتمردان ما اهمیت ندارد. ملت همیشه در صحنه هم که دو دستی چسبیده اند به اسم خلیج فارس و تا هرکس یک زیر و زبرش را کم و زیاد می کند خشتکش را سرش می کشند همان واکنشی را نشان می دهند که برای خشک شدن دریاچه ارومیه نشان دادند.البته این مورد یک خوبی هم دارد که زغال خوبی می شود برای کباب و جوجه و قلیان و وافور.
جنگل را بیخیال...زغال را عشق است.


۱۳۸۹/۰۸/۱۰

به جدول زدن

نمی دانم چرا... اما بهش می گویند " به جدول زدن" ! غیر از این اسم درست درمونی برایش سراغ ندارم. منظورم همین "جنب شدن" یا ارضای جنسی در خواب است. البته مطمئن نیستم که دختران هم همچین پدیده ای را به همین صورت تجربه می کنند. اما در مردان گرامی بویژه در دوران شباب – که چه اسم برازنده ای هم هست – بسیار رایج است. گرچه باید گفت که این خیس شدن نیمه شبانه اصلا خوشایند و دلنشین نیست اما معمولا تحریک جنسی مربوطه بواسطه دیدن خوابی پورنو یا نیمه پورنو یا چیزی تو همون مایه ها است که می تواند لذت بخش، در عین حال عجیب یا حتی منزجر کننده باشد. در هر صورت تجربه جالبی است.
اولین تجربه به جدول زدن را خوب بخاطر دارم. خوابی که دیدم مربوط به زن همسایه بود که دو کوچه جلوتر از ما زندگی می کرد. با اینکه آنها یک طبقه بالاتر از منزل ما بودند از پنجره آشپزخانه ما می شد اتاق خواب آنها را دید زد. و یکی دوباری که توانسته بودم بعد از کشیکهای مداوم او را در حین تعویض لباس ببینم بهترین اتفاق جنسی آن دوران خود را رقم زده بودم. به واقع حتی از آن فاصله دور، تاثیر سوتین مشکی او – که هیچگاه از نزدیک ندیدمش و نمی شناسمش – به طرز غیرقابل باوری قوی و بکروتازه بود. به هر حال اولین خواب جدولی من خواب او بود که لباسهایش را می کند و از جلوی پنجره رد می شد. همین. باور کنید هیچ چیز بین ما اتفاق نیفتاد. حتی به برهنگی کامل هم نرسید.
اما یکی از عجیبترین خوابهای جدولی ام که هنوز آن را به یاد دارم و حتی گاهی به آن فکر می کنم یک دریای آرام و بدون موج بود. و بعد ناگهان یک وال بزرگ، مشکی و براق، باوقار و به سنگینی سر از آن بیرون آورد و نفسگیری کرد و با همان وقار و سنگینی به دریای آرام بازگشت. و من با نفسهای تند، غرق در لذت و بهت و منی از خواب پریدم.

۱۳۸۹/۰۸/۰۵

در چه سنی؟

مدتهاست که حس گذر عمر مثل بختک روی بنده افتاده.  اینکه دیگر برای انجام خیلی از کارها و دنبال کردن رویاها و آرزوهای سی ساله تلنبار شده دیر شده و چیزهایی مثل این. یکی از کارهایی که می کنم و مصداق کامل خودآزاری است اینه که زندگی آدمهایی که به نظرم آدمهای تاثیرگذار و موفق و بزرگی بودند رو مرور می کنم و با خودم مقایسه می کنم. اینکه مثلا دولت آبادی در چه سنی کلیدر رو شروع کرده یا کیشلوفسکی در چه سنی اولین فیلمهای مهمش رو ساخته یا راجر واترز در چه سنی پینک فلوید رو چاق کرده و به همین ترتیب. یکی از آدمهای مورد علاقه من از لحاظ شخصیتی دکتر شریعتی هستش. 

شریعتی (1312-1356) [1]
طول عمر: 44 سال
 22 سالگی - انتشار کتابهای " تاریخ تکامل فلسفه" و "ابوذر غفاری"
               - ورود به داتشگاه ادبیات مشهد
25 سالگی - ازدواج با همکلاسی خود
26 سالگی - اعزام به فرانسه با بورس دولت به خاطر شاگرد اولی در دانشگاه
              - تولد اولین فرزندش احسان
              - پیوستن به سازمان آزادی بخش الجزایر
27 سالگی- بردن همسر و فرزند به فرانسه
             - زندانی شدن در پاریس به علت مبارزه در راه آزادی الجزایر
29 سالگی- تولد دومین فرزندش سوسن
30 سالگی- تولد سومین فرزندش سارا
             - اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعه شناسی
31 سالگی- بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
32 سالگی- استادیاری رشته تاریخ در دانشگاه مشهد
35 سالگی- آغاز سخنرانیهای معروفش در حسینیه ارشاد
38 سالگی- تولد چهارمین فرزندش مونا
40 سالگی- معرفی خود به ساواک و 18 ماه زندانی انفرادی
44 سالگی- مهاجرت به اروپا و مرگ ( یا مقتول شدن)

خب نگاه کنید. این آدم تازه 22 سالگی رفته است دانشگاه و در همان سال دو کتاب هم منتشر کرده است. سال سوم دانشگاه هم رفته است تو کار یکی از دخترهای دانشگاه و تریپ ازدواج برداشته است و کار را یکسره کرده است. حالا شاید هم کاررایکسره کرده و بعد تیریپ ازدواج برداشته است. خب یکی دوتا از جملات قصارش را بخوانید و خودتان قضاوت کنید. اصلا به ما چه... بعد هم زرت شاگرد اول شده است و رفته است فرانسه. و در 26 سالگی پا شده و سیخ سیخ رفته است در سازمان آزادی بخش الجزایر عضو شده است. گرفتید؟ سازمان آزادی بخش الجزایر. حتی اسمش هم به آدم حس چه گوارایی می دهد و خون آدم را به جوش می آورد. و حتی به خاطر آن زندان هم رفته است. 32 سالگی استادیار دانشگاه مشهد بوده است و دو سال بعد سخنرانیهایی را آغاز کرده است که تاثیر آن همچنان بر جامعه روشنفکری- مذهبی باقی مانده است. و در تمام این مدت کتابها و مقالات مهمی منتشر کرده و در تمام این مدت به طرز اعجاب آوری مشغول زاد و ولد بوده است. 
در همان سنی که علی آقا در آن سازمان کذایی عضو بوده و در حالیکه دانشجو دکترا بوده در کوچه های  شهر بی مقدار پاریس برای آزادی یک ملت دیگر تلاش می کرده است و احیانا در همان دوران مثل بولدوزر مطالعه و تفکر می کرده و مقاله و کتاب منتشر می کرده است؛ من در مقطع لیسانس گیر کرده و چهار ترم مشروط شده بودم و کارم این بود که دوست دخترم را سوار پرایدم بکنم و  تمام کوچه پس کوچه های تاریک و خلوت شهر را بگردم تا جای مناسبی پیدا کنم تا آنجا بتوانم چند دقیقه، در حالیکه یک عدد دنده و یک عدد ترمزدستی بین ما قرار دارد و یک چشمم به آینه بغل است و یکی شیشه روبرو، آن عزیز را کمی بمالم. اینجوریست دیگر. وقتی اینها را میبینم و مقایسه می کنم یک جورهایی به من حق بدهید که این حال واپسزدگی جامع را داشته باشم.

[1] http://shariati.nimeharf.com

۱۳۸۹/۰۷/۳۰

ذوب آهن

باید به تیم ذوب آهن احترام گذاشت. تیمی که بهترین بازیهای کل فوتبال ایران را در چند سال اخیر نمایش می دهد. باید از موفقیت این تیم خوشحال بود. موفقیت این تیم یعنی موفقیت دانش و خودباوری و متانت و درست کاری ابراهیم زاده در برابر هوچی گری و لات بازی و دروغ گویی قلعه نوعی و دودوزه بازی و کوچکی و هنرپیشگی  قطبی.همان دو مربی که در دو سال گذشته قهرمانی لیگ برتر را از دست او ربوده اند. در زمانیکه پس از بازی حماسی این تیم در عربستان و صعود به فینال آسیا مطبوعات ورزشی بیشتر به برد پرگل! پرسپولیس در برابر نفت محمودآباد (اصلا مگر محمودآباد هم نفت داره؟) و همچنان و هنوز به گل آفساید آن تیم در داربی می پردازند این تیم بی حاشیه به قهرمانی آسیا فکر می کند. موفقیت و قهرمانی ابراهیم زاده در لیگ برتر یا آسیا می تواند اتفاق مثبتی در فوتبال ایران باشد. اما حتی قبل از آن نیز باید به احترام این تیم به خاطر ارائه فوتبالی ورای سطح فوتبال ایران، کلاه از سر برداشت.

۱۳۸۹/۰۷/۲۸

دنده را به موقع عوض کن

مدت زمانی است رفیقی آنچه که روش برخورد من با دیگر دوستان از جمله خود وی می خواندش را از بنده به عاریت گرفته و البته بر خودم می آزماید. و این روش همانا دوری جستن و فاصله گیری و به قول ایشان ریجکت! نمایی است.  به زعم این رفیق گرمابه و گلستان این کار نه تنها نوعی انتقام جویی است بلکه می تواند کلید کسب توجه و طلب نزدیکی از جانب دیگران باشد.
این منش اگر به قصد عزلت و گوشه نشینی و خلوت کردن نباشد  دوصد البته عملی و کارا می نماید به شرط آنکه فوت کوزه گری اش که همانا رعایت اعتدال است فراموش نشود. آویزان و چسبنده نبودن نوعی جذابیت در ذات خود به همراه دارد که اگر با زیاده روی همراه باشد نتیجه عکس به بار می آورد. مقدار موردنیاز این اکسیر بستگی به شرایط گوناگون دارد که معیار آن تنها با تجربه به دست می آید و هیچ قانون و قاعده ای ندارد. درست مثل درک زمان عوض کردن دنده در رانندگی است که تنها حاصل تمرین و تجربه است. اگر دنده را دیر عوض کنی صدای فریاد موتور بلند می شود و خسارات احتمالی به همراه دارد. اگر دنده را زود عوض کنی ماشین به تقه زدن و پت پت کردن می افتد و یحتمل خاموش شود. در چنین حالتی است که راننده ماشین مجاور سرش را از ماشینش بیرون می آورد و داد می زند: دنده را عوض کن برادر جان. دنده را عوض کن.

۱۳۸۹/۰۷/۲۶

آبی

می دانید چه چیزی برد استقلال در برابر پرسپولیس  را شیرین تر می کند؟
اینکه پرسپولیس یک گل زده باشد و داور به اشتباه آفساید گرفته باشد.

۱۳۸۹/۰۷/۰۷

پست وبلاگ دوستی من را پرتاب می کند به سالهای پیش. دوران مدرسه راهنمایی شاید. وقتی با آن کیف سامسونت خاکستری – چقدر کیف سامسونت مود بود و چقدر من این کیف را دوست داشتم – به سمت خونه می آمدم و در دلم خوشی بی حدی را حس می کردم که بعد از خوردن غذا در تابستان روی مبل راحتی در باد کولر یا زیر پتو در اتاق خواب گرمم  در زمستان به سراغ کتابی که می خواندمش می روم. انقدر می خواندم تا چشمهایم سنگیم بشود و تنها مجال این را داشته باشم که تکه کاغذی لای کتاب بگذارم و بخوابم.
 و چه شوقی حس می کنم که دوباره همان کتابها را بخوانم. عجب حالی بدهد.

۱۳۸۹/۰۶/۲۴

گه خوردن

" گه خوردن" از آن اصطلاحات زبان شیرین پارسی است که گرچه چندین معادل دارد اما خیلی جاها فقط خودش است که حق مطلب را بیان می کند و واقعا گریزی از استفاده آن نیست. در این جریان سارا نمی دونم چی چی و دو دوست دیگرش که به جرم جاسوسی در مرز ایران و عراق دستگیر شده اند هم تنها همین اصطلاح است که مغز مطلب را بیان می کند. به این ترتیب که اگر آن خانوم جاسوس نبوده است پس گه خوردید که چهارده ماه تمام در زندان نگهش داشتید. اگر هم که جاسوس بوده است که گه خوردید که بدون هیچ محاکمه و دادگاهی ولش کردید برود.

۱۳۸۹/۰۶/۲۰

شماره را درskype وارد می کنم. شماره آشنایی که از اینجا که هستم با ۰۰٩٨ آغاز می شود و آن را برایم غریب می کند. شماره ای که چندین بار تغییر کرده اما همیشه مرا وصل کرده است به خانه ای که در آن دوران کودکی و نوجوانی ام را گذراندم. خانه ای که همیشه سرشار بود از گرمای خانواده، از خنده، از گریه، از بوی نان تازه و برنج دم کشیده، از صدای رادیو، از پستو پر شده از شیشه های ترشی و شوری، از مهمانیهای بزرگ خانوادگی، از احترام، از آفتاب ظهر. خانه ای که خانم آن دو سال پیش، در یکی از سردترین و برفی ترین شبهای زمستان به بیمارستان رفت و دیگر بازنگشت. سر مزارش پیرمردی با بارانی بلند قهوه ای و کلاه پهلوی ایستاده گریست. پنجاه سال با هم بودن را زیر خاک کرده بودند. پیرمرد حتی بیست سال پیش هم درنظرم پیر می نمود. آن زمان که  بازنبیل قرمز پرشده از نان و سبزی و میوه به خانه می آمد. یا وقتی برایم کتاب "افسانه های آذربایجان" را می خواند. وقتی هروقت اسم خمینی می آمد با صدای بلند فحشی نثارش می کرد. وقتی سفره اش تمام خانواده را گرد هم می آورد. وقتی بعد شام دو دستش را پشت کمر به هم  گره می داد و در حیاط آبپاشی شده قدم می زد. وقتی خوش مشرب بود و حکایتها و شعرهایش تمامی نداشت. وقتی سحرخیزترین عضو خانواده بود و آشپزخانه را تمیز می کرد و سماور را جوش می آورد و نان تازه می خرید. وقتی ولاالضالین های نمازش را بلند می کشید. وقتی سرش را می گذاشت روی بازو و مثل یک بچه می خوابید. وقتی در زمین چغندر و گندم راه می رفت و رعیتها ارباب صدایش می کردند. وقتی با نوه های کوچکش بازی می کرد. وقتی محترم ترین مرد خاندان بود. وقتی...
برایم سخت است که دکمه call را فشار دهم. می دانم که آن سوی خط، آن خانه خالی است. صدای او را نخواهم شنید. می دانم فعلا مهمانها می آیند و می روند اما چند روز بعد آن خانه خالی می شود و  دیگر بوی نان تازه آشپزخانه را پر نمی کند.
احساس تهی بودن می کنم. انگار ترسیده باشم. ترسیده باشم ازاینکه قسمتی از هستی، شخصیت و هویتم از بین رفته باشد. انگار یکی از میخهایی که من را به زندگی ام متصل می کرد کنده شده باشد. حال می فهمم که چگونه انسان در کهولت مرگ را پذیرا می شود. وقتی پدربزرگ و مادربزرگ، والدین، خواهر و برادر، خانواده  و حتی دوستانش را از دست داده است مرگ دلنشین می شود. اینها  جزء وجودی او هستند. اموال و فرزندان مالمیک هستند نه وجود. وقتی تمام آن میخها کنده شده باشد، آدم راحت معلق می شود و مرگ را می پذیرد. من یکی از آن میخهایم را از دست داده ام.



۱۳۸۹/۰۵/۲۷

رویای سالن ترانزیت

 در رویای قبلیم مرد میانسالی بودم با موهایی مرتب و جوگندمی، لباسی فاخر و احتمالا زنی و یکی دوتا بچه دوست داشتنی. اما در رویای جدیدم دانشجوی بیست و پنج شش ساله ای هستم در یکی از کشورهای اروپایی. قصد سفر کرده ام برای چند روز به کشوری دیگر شاید ایتالیا یا فرانسه. پروازم با خطوط هوایی ریان ایر است که  از ارزانترین پروازهای اروپایی است. با قیمتهایی بعضا باورنکردنی، هواپیماهایی قابل قبول، بدون پذیرایی، مهمانداران نازیبا، محدودیت مقدار بار و فرودگاههای کوچک و معمولا دور از شهرهای بزرگ. شلوار جین و تی شرت راحتی پوشیده ام و در کوله ام چند تیکه لباس زیر و رو، دو کتاب، تیغ و شامپو، ادکلن و دوربین عکاسی ام  را چپانده ام. سبک و بیخیال در سالن کوچک فرودگاه منتظر نشسته ام و مسافران را نگاه می کنم. این سالن از آن سالنهای ترانزیت فرودگاههای بزرگ نیست که خانمهایی ببینی با کفشهای پاشنه دار وکت و دامن مشکی که موها را مرتب از پشت بسته اند و شق ورق راه می روند و  چمدانهای  شکیل و کوچکی را بدنبال می کشند. یا مردانی با صورت تراشیده و کراوات که چشم دوخته اند به صفحه رایانه های همراهشان و کوچکترین توجهی به اطراف ندارند.  تقریبا تمام مسافران راحت و سبک سفر می کنند. کنارم دو دختر حدود بیست ساله نشسته اند که آلمانی حرف می زنند. نمی توانم یکی از آنها را درست تصور کنم فقط می دانم که موهای قرمز رنگ و احتمالا فرفری دارد با شلوار جین و پیراهن. اما دیگری کمی بلوند است. لاغر، با قدی متوسط. موهایش را گورجه ای بالای سر جمع کرده است.گرچه طره های زیادی در کنار گردن حیران مانده اند. جوراب شلواری سبز منقشی به پا دارد با دامن کوتاه لی. تی شرت فرمز و نارنجی و گوشواره هایی از سنگهای کوچک سبزرنگ. هیچ گونه ملاحظات رنگی در ظاهرش دیده نمی شود و همین برای من نشانه روحیه ای آزاد و خارج از بند است.  مشخصا دانشجو اند و همانند من برای انجام فرایض پسندیده توریستی و زیارت اماکن متبرکه ایتالیا یا فرانسه پرواز می کنند. عکس کافکای روی کتاب دخترک بهانه آغاز گفتوگویمان می شود. گفتگویی که تا زمان سوار شدن به هواپیما ادامه پیدا می کند و چون در این خطوط کارت پروازی وجود ندارد و هر کسی می تواند هرجا که می خواهد بنشیدن تا مقصد و احتمالا در مقصد ادامه پیدا می کند.

پینوشت:
از آنجا که رویای خودم است و اختیارش را دارم از آن قسمت اجتناب ناپذیر این مکالمات به راحتی اجتناب می کنم. همان قسمتی که با where are you from آغاز می شود و معمولا ختم به خیر نمی شود. 

۱۳۸۹/۰۵/۲۶

یک بار در یک جلسه کاری بعد از اینکه یک سری نتایج را ارائه کردم وقتی طرف مقابل داشت نظرهای فنی خودش رو بیان می کرد. خیلی ناگهانی چیزی در ذهنم جرقه زد. اینکه من اصلا برای کار فنی ساخته نشده ام. این موضوع به قدری برایم روشن و آشکار آومد که متعجب شدم چرا هیچ گاه به این روشنی درکش نکرده بودم. دیروز هم باز در یک گفتگوی فنی با استاد راهنما، دقیقا همون اتفاق افتاد. اینبار هم به همان اندازه برایم روشن و ملموس بود اما دیگه برام تازگی نداشت.
خودم رو ملامت نمی کنم. چون می دونم در اون سیستمی که زندگی می کردم انتخاب راه زندگی و رشته تحصیلی در بدترین زمان و به احمقانه ترین روش ممکن بود. 

۱۳۸۹/۰۵/۲۵

درون سرم خالی است

درون سرم خالی است.انگار در یک شهر غریب گم شده ام. نمی دانم به کجا باید بروم. به طرز عجیبی حتی نمی دانم از کدام سو آمده ام. خیابانها، خانه ها، پارکها، درختها، صداها و بوها، همه نا آشنا ست . به دیگران می نگرم که بدون توجه به من عبور می کنند. گویی همه راهشان را می دانند، مسیر را بلدند. حال بدی است. درماندگی وجودم را فرا گرفته است. گیج می زنم. می خواهم گریه کنم. چشمهایم دنبال کوچکترین علامت آشنایی دودو می زند. با یکدندگی سعی می کنم که وانمود کنم می دانم که چه می کنم و به کجا می روم. اما نمی دانم. هیچی نمی دانم. درون سرم خالی است.

تجربه ١

تجربه شنیدن یکی از آهنگهای قدیمی pet shop boys از رادیو ماشین هنگام رانندگی شبانه در Rome بعد از خوردن یکی از بهترین بستنیهای دنیا .

۱۳۸۹/۰۵/۰۵

گرفتگی


دلم گرفته است. بدجوری هم گرفته است.

کاش دیوار آجری ای بود که روی آن با رنگ مشکی، ناشیانه و با تعجیل نوشته شده بود:
تشخیص گرفتگی دل با دستگاه. بازکردن دل گرفتگی تضمینی در هر ساعت شبانه روز. شماره تماس ...

۱۳۸۹/۰۵/۰۳

تلنگر


گاهی تلنگری لازم است. تلنگر که یعنی زده ای به خاکی برادر. جاده ات را گم کرده ای. جاده ای که ترسیمش کرده ای آن طرف است و تو تخت گاز می کوبی به این طرف. این جاده که همچون کلمه ای بنجل در مکتوبات مختلف از کتابهای پائلو کوئلیو تا مجله های درپیت موفقیت و سعادت و غیره به کار می رود ، خیلی گرانبهاست. آن همان مسیری است که می باید دورترین فاصله را از رنج داشته باشد. آن مسیری است که کاری به سعادت ندارد. سعادت وابسته به رنج است. جاده باید تا جای ممکن از رنج دور باشد. گرچه به حکم بخت و سرنوشت گاهی از کنار آن می گذرد و گاهی حتی مجبور است از دل آن گذر کند. اما هدف دوری از آن است. اولویت بندی موارد تاثیر گذار زندگی هر شخص مشخص کننده مسیر جاده است. این تلنگر گرچه می سوزاند اما اگر باعث شود به جاده ات برگردی به سوزشش می ارزد. سوزشی که با کمی فوت خوب می شود.  شاید که اگر تلنگررا جدی نگیری کمی که دورتر شوی از مسیر، پتکی بر سرت فرود آید که پخش شوی روی زمین. و سوزشی تورا فرا گیرد که بزرگترین فوت دنیا هم آن را ساکت نکند.
Free counter and web stats